بدنِ دردناکش را تا آنجا که ممکن بود به هم فشرد، سپس دست دراز کرد و یکی از پاچه های بالا رفته ی شلوارش را پایین داد، هرچه بیشتر میماند حالش خرابتر میشد، پتو و به دنبال آن دو لایه ی پلاستیک را به آرامی کنار زد. اولین چیزی که دید پیرمردی بود که روی سکوی آجری که با نمد پوشانده شده بود میخوابید و طبق معمول ناله میکرد. خرابه ای که معصومه به همراه تعدادی مرد و زن در آن می خوابید فاقد پنجره، دَر و در چند
برچسب:
نویسنده: بهنام میرزایی
تاريخ: چهارشنبه
12 مهر
1396 ساعت: 13:53